i feel like an animal in a zOoooooooooooooo[{]l

گنگم

خیلی گنگ!!

who will take ma'hand??_l

  
نویسنده : *~mE::.~ ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٥


¤shE said gOodbyE, 2 many timeZ befOre

نمیدانستم که،

زمانی هم وجود دارد

که قلبم دوباره سوراخ شود

دیگر بخیه ها × هم

کارساز نخواهند بود

دیگر بدنم

همه چیز را پس میزند

دیگر نخ ها آب نمیشوند

در پوستم محو نمیشوند

من تمام ستاره ها را

دوباره میشمارم

ولی نمیتوانم

فقط به صحنه ها خیره بمانم

من دیگر نمیتوانم

قوای خودم را جمع کنم

و روی شکاف ها چسب زخمی بزنم

چسب ها سوراخ دارند

قلب من جمع شده است

قلب من له شده است×

دیگر ناتوانی ها به نظرم

 

مسخره می ایند

من اینجا نشسته ام

 

و خیره مانده ام

 

به آنچه که شد

و حالا

قلب من باز درد میگیرد

باز تیر میکشد

و من

 

هیچ کس

هیچ کس را پیدا نمیکنم.ـ

من مقصر نیستم

من آرام نشسته ام

من حرف نمیزنم

من خسته ام

من آرامم

خیلی آرام--

/-صداها همیشه هستند

همیشه بوده اند

ولی من دیگر گوش ندارم

من قلبم سوراخ شده است

ضربانی دیگر نیست

مهم نیست خون باشد یا نه...

قلب من مرده است

قلب من دیوانه شده است

و شاید پاره اش کردی

همین چند دقیقه پیش

*یادمان نمیرود

 

هیچ کداممان/

 

تو من را هیشه خفه میکنی

نمیدانم فایده ی این زبان من چیست؟

آنقدر سوزن خورده است

(که دیگر تیغ های جراحی هم

بچه بازی به نظر میرسند-{

حالا که خون راکد میشود

چشمانم دو دو میزنند

و آنها حتی به جنازه من هم

رحم نمیکنند

میگویند : چرا حرف نمیزنی؟

  
نویسنده : *~mE::.~ ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٥


kiSs kiss**bANG BANGGG_l

آخرین {گلوله ای که باقی مانده است را

می گذارم و بعد از آخرین بوسه ای که ،

-روی گونه ام می زنی

به تو هدیه می دهم !

تو می میری و حتی کسی

از روی سنگ قبرت رد! هم نمی شود*

  
نویسنده : *~mE::.~ ; ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ امرداد ،۱۳۸٥


prisOn gates wOn't Open Up fo' mE

و چگونه خداوند، هر انسان را

چه معصوم می آفريند.

 

و چگونه انسانها،

به هم خنجر می زنند !

 

و چگونه انسانها،

شيارهای عميق زير پوست يکديگر

ايجاد می کنند-

 

و چگونه انسانها،

ضربه می زنند،

خط خطی می کنند

*و تنفر می ورزند ( ! )

 

اينجا،

 غروبش

ديگر،

نفرت انگيز نيست.

 

اينجا،

آرامش هست گاهی،

با تمام بدی هايش !

 

اينجا،

لبخند را روی لب هر عابرش

به راحتی پيدا می کنی !

فقط کافی ست،

چشمان مهربانی داشته باشی. .  .

 

 

 

  
نویسنده : *~mE::.~ ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥


-sO emPT ma heart ma soul, can't gO oN

حتی ديگر نمی شود،

سيگار نکشيد و منتظر ماند !

  
نویسنده : *~mE::.~ ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥


mAngOes On da trEE**

حتی ديگر نمی شود،

زخم ها را التيام داد ! 

 

  
نویسنده : *~mE::.~ ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥


!! u drive mE crazY uP da wall

حتی ديگر نمی شود،

چشم ها را شست و

جور ديگر ديد !!

-

نه...

ديگر حتی نمی شود،

دوباره متولد شد !!

....

نه...

ديگر نمی شود ! . . .  .    .

 

  
نویسنده : *~mE::.~ ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥


{{-!*hUrrY, i;m falliN;, i;M fallinggggg

از روی يکديگر عبور می کنيم و نمی فهميم که بر اثر فشار ناخن هايمان خون بالا می زند !

  
نویسنده : *~mE::.~ ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥


jUss" walK awaY!l

هی جنده سگ لاشی، حالم و به هم می زنی !!

  
نویسنده : *~mE::.~ ; ساعت ٤:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٥


blacK n' whitE ciT*

اينجا آسمانش ابری ست، درختانش سياه و مردمانش رنگی !

  
نویسنده : *~mE::.~ ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٥


slEEpin' in da ligHt

می بينی او که هيچ گاه اهميت نداشت، چگونه مرکز ثقل می شود؟

  
نویسنده : *~mE::.~ ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٥


fUckin* waitin'!!! -ll0l

اعتصاب !!

  
نویسنده : *~mE::.~ ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٤


if 6 was 9, what would haPpen??

--
می بينی....
کولی من...
در روزهايی که حال خوشی ندارم
حداقل می رقصد
و چرخشی به تن می دهد
تا من لبخندی بزنم
هرچند کوچک!!!

----
و تو
حتی جزو بی عرضه ترين انسان ها هم
برایم به حساب نمی آيی !!!

ـ۰llllllllllllllllllllllllllllllllll


 

  
نویسنده : *~mE::.~ ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٤


=*Silent ma' vOice, I'vE gOt nO chOicE[[

او قابليت های زيادی دارد

می آيد و فرياد می زند

می آيد و خالی می کند،

عقده هاي دوران کودکی اش را،

می آيد و مهربانتر از هميشه

پا می گذارد روی قلب او

و آنقدر فشار می دهد

تا خون بپاشد ....

او می آید

و عصبانیت های روزمره اش را

آزاد می کند

 

و تو حتی

نفرت انگیزتز از خوک های صورتی

درون لجنزار ها هستی

 

خـــــــــــــــدايا.... تو به من دروغ گفتی !!

يادت باشه...

 

و اينگونه می شود که داستان ادامه پيدا می کند

تا ساليان دراز

تا آن موقعی که استخوان هايم را به آتش بکشم

و پرچم صلح را بالا بياورم

و بگويم

من=0 خدا=N بار بر من غالب شده است

و تماشاچيان دست بزنند و سوت بکشند

و من آن گوجه فرنگی له شده را از روی صورتم پاک کنم !!

 

 

 

  
نویسنده : *~mE::.~ ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٤


dEar lOrd... hUg mE... hOld mE.. kiSs mE/ll-

 

 

  
نویسنده : *~mE::.~ ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اسفند ،۱۳۸٤


ًًٍhE tUrnZ me ON.... tUrnZ me onnn

او مرا مسخ می کند

قسم می خورم !!

براحتی... براحتی !

.

.

/.

 

  
نویسنده : *~mE::.~ ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٤


CiVilizEd sOcietY)۰۰۰

فکر می کنم که
بهتر است تمام شود
همه اين رفتار ابلهانه

فکر می کنم که بهتر است
کمی روزنه ايجاد کنم

فکر می کنم بهتر است
کمی سايه ام را دور نگه دارم
فکر می کنم که در روشنايی
بهتر می شود ديد
فکر می کنم که خودم هم
می توانم بتابم حتی ( !‌ )

فکر می کنم که بهتر است
به آن درخت فکر کنم

نه به آن مردمان غمزده
در اتوبوسی که جلد شده است با :
{ اربيت به ۴۰٪ کاهش خطر پوسيدگی دندان کمک می کند .. .  .   .

ـــ

ــ

ـ

.

 

 

  
نویسنده : *~mE::.~ ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٤


I can hardlY breathE__*

امشب اورست را فتح می کنم
فردا شب کليمانجارو را
و شبی ديگر، قله ای ديگر

سپس پرچم [مرگ باد بر زندگان } را،
در صخره ها فرو می کنم
تا درس عبرتی باشد
برای ديگران !~

 

 

 

  
نویسنده : *~mE::.~ ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ اسفند ،۱۳۸٤


(love potiOn (**-**)

ll/۰

طلسم می کنم،
همان جادوگری را که
هر يک از خا لهای صورتش
به اندازه سيب سرخ رنگِ
به سم آغشته شده ي
در دستش است... (۰ //lll

 

  
نویسنده : *~mE::.~ ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٤


~*between mE n- ma' sElf

کمی شراب می نوشيم،
کمی سيگار می کشيم،
کمی قدم می زنيم،
کمی صحبت می کنيم،
کمی می خنديم،
کمی ناسزا می گوييم،
کمی می دويم،
کمی همديگر را قانع می کنيم،
سپس کمی همديگر را در آغوش می کشيم،
" من و خودم را می گويم "
و تصميم می گيريم کمی با هم زندگی کنيم !
فقط کمی...

Happy Valentine'Z Day, to mE and mYself

  
نویسنده : *~mE::.~ ; ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٤